بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
♥☆(◕‿◕)کوثرجون(◕‿◕)☆♥

♥☆(◕‿◕)کوثرجون(◕‿◕)☆♥
www.kosarjoon.com
ئ

خوش اومدین

بچه ها دنیای همه رو شاد میکنن بیاد همه با هم واسه اونهایی که نی نی میخوان و ندارن دعا کنیم و برای نی نی هایی که مریض هستن از خدا شفا شون رو بخواهیم و دعا کنیم اینشاالله هیچ نی نی غم و غصه نداشته باشه

ممنونم اومدین پیشمون لطفا با نظر هاتون شادمون کنید

[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 1:10 ] [ زینب فتوحی ]

 

 

 

 

سلام دخمل گلم خوبی امیدوارم همه نی نی ها خوب باشن دیگه تصمیم کبری گرفتم که مطالب زیادی که باید تو وبلاگت بگذارم رو زود به زود بگذارم آخه خیلی زیاد شده و کلی هم عکس داری و کلی هم هنر جدید زدی که باید همه اش رو تعریف کنم اول از همه یه خبر خوب فاطمه جون دوست صمیمی من یه نی نی تو راه داره سال دیگه این موقع کلی باهاش درگیری داره و دیگه از اون خواب های طولانی در طول روزش دیگه خبری نیست..........خوب حالا از خودت عصر های زیادی رو با هم میریم تو پارک خیلی بازی میکنی من خیلی خسته میشم ولی به شاد بودن تو می ارزه با بچه های دیگه بازی میکنی میشینی پیششون ولی خیلی حسودی و نمیگذاری کسی به اسباب بازی هات دست بزنه بچه ها تو پارک با توپ های پلاستیکی بازی می کنن و منم برات از همون ها گرفتم وقتی تو مغازه توپ رو دادم به دستت از خوشحالی چشمات برق می زد و وقتی رفتیم تو پارک زود شروع به بازی کردن باهاش رو چمن ها شدی......با وسایل تو پارک هم گاهی بازی می کنی به تاب میگی تا تا ولی سرسره رو از همه بیشتر دوست داری وسط هفته پیش با بابایی رفتیم به پارک خلوت و کوچیک اول ساندویچ خوردیم به شما هم ساندویچ سیب زمینی دادم ولی همش می خواستی ساندویچ بابا رو بخوری یکی اونم خیلی تند بود و شما هم بیخیال نمی شدی ویکدفعه گاز زدی دهنت بد جور سوخت جیغ بلندی زدی و با دستت ساندویچ بابایی رو زدی و ااَ کردی منو بابا هم میخندیدیم بهت بعد بهت دوغ دادم که خوب بشی بعد با هم سه تایی رفتیم سوار تاب شدیم بابا خیلی سال بود سوار تاب نشده بود من و شما هم با هم سوار بودیم ولی میترسیدی نمیشد تند برم بعد دادمت به بابا و کلی تنهایی تاب سواری کردم خیلی خوب بود...........وقت هایی که میریم سوپر مارکت و میخوام چیزی برات بخرم تا به مغازه نزدیک میشیم زود میگی م َ مَ می فهمی که میخوام خوردنی بگیرم و وقتی از تو پارک میریم سمت مغازه بابایی تا مغازه بابا رو میبینی میگی بابا.............پنج شنبه با یه اتفاق عجیب روبرو شدم یک هفته همش نصف شب گریه می کنی نمیفهمیدم واسه چیه تا اینکه 5شنبه تو مغازه داشتم باهات بازی میکردم که یه دندون جدید دیدم درست نگاه کردم دیدم دندون کرسی یا آسیاب  داره در میاد اونور رو نگاه کردم دیدم بله جفت با هم داره در میاد الهی بمیرم برات خیلی درد کشیدی جالب اینجابود که 4 تا دندون بالا و 4 تا پایین داری و بین دندون های در اومده و کرسی هنوز یه دندون در نیومده و وسطشون خالیه از وسط رفتی به آخر ...............خیلی به شیر خوردن وابسته شدی نمی دونم چه کار کنم اصلا نمی تونم شیر خوردن موقع خوابت رو ازت بگیرم اگه سیر هم باشی باید یخوری معتاد شدی به شیر مادر وقتی بهت نمیدم پستونکت رو پرت میکنی بیرون و جیغ میزنی و تا جایی که من کنار بیام ادامه میدی و گاهی هم عین معتاد ها به خودت می پیچی و نق نق میکنی ..........نماز خوندنت خیلی بامزه است وقتی نماز میخونی مهر رو میگیری کنار گونه ات و آروم آروم یه چیز هایی برای خودت پچ پچ میکنی مثلا ادای خوندن من رو در میاری.............یاد گرفتی بوس صدا دار میکنی و بوس میفرستی خیلی بلا شدی .....فعلا تا اینجا ............چند تا عکس جدید هم میگذارم بازم منتظر ما باشین دوست  های گلم.............

 

 

این عکس مربوط به قبل از سال هست از تو گوشی بابایی پیدا شده تازه فرم موهات رو میشد اینجوری بست اما حیف که اصلا وا نمیستی که برات ببندم

عین تربچه شدی

اینم مال 2 هفته پیشه که میخواستیم بریم بیرون

این دامن خوشگل رو از لار گرفتم

قربون اون خنده های شیرینت


 

اینجا هم کم کم داری می افتی

راستی روز زن هم بابایی یه سشوار گردان برام گرفت

غافل گیر شدم انتظار نداشتم تو این شرایط بد چیزی برام بخره دستش درد نکنه ممنونم

[ شنبه 30 ارديبهشت 1391 ] [ 17:05 ] [ زینب فتوحی ]

سلام از باب این که مامان حوصله نداره بنویسه گفتم حداقل بیام چند تا عکس بگذارم تو وبلاگت که دلم مامان بزرگ و خاله مصی رو شاد کنم ببخشید این روزها روزهای خوبی نیست.............


تو این عکس ها کوثر داره دف میزنه این دف رو مامان جون براش گرفته خیلی دوستش داره هر وقت میزنه خوندش هم باهاش میخونه و صدای هر دوشون تو خونه میپیچه حسابی......راستی راه رفتنت خیلی بهتر شده ولی هنوز میخوری زمین .....یه اتفاق بد که چند روز پیش برات افتاد این بود که چونت خورد به لبه سنگ کنار پنجره و زخم شد خودت خیلی گریه نکردی ولی زبونت هم خون اومد و چونت هم همینطور خدا رو  شکر اتفاق بدتری نیوفتاد باید بیشتر مواظب باشم .............

 

اول این عکس رو گذاشتم آخه خیلی به همه خانواده ما شبیه مخصوصا الان خود خاله جونش هست


اینجا داره کم کم شروع میکنه اول میخنده و یه صحبت کوتاه با حضار محترم که فقط شامل مامانی میشه

و شروع میشه با تمام ظرافت و زیبایی خیلی هم خوش صدا و با آهنگ زیبایی که نت رو خودش ساخته و این قطعه زیبا موسیقی رو تقدیم به مامانش می کنه

اینجا هم موسیقی رو با شعر زیبایی که خودش ساخته بود همراه میکنه و همزمان میخونه

و تمام میشه و مورد تشویق مامانی قرار میگیره(قربون موسیقی دان کوچولو)

البته من و بابایی دوست داریم شما ویلونیست بشی

[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391 ] [ 12:53 ] [ زینب فتوحی ]

این یه بازی هست از وبلاگ مبینا گرفتم جالب بود ببخشید مبی یادم رفت اجازه بگیرم

 

اگه مـآهی از سآل بودَم ~~>تیر

اگه 1روزه هفت ِ بودَم ~~> پنجشنبه

اگه نوشیدَنی بودَم ~~> آب زرشک

اگه درخت بودَم ~~> گردو

اگه میوه بودَم ~~> زغال اخته

اگه گُل بودَم ~~> میخک

اگه آب ُ هوـآ بودَم ~~> برفی

اگه رَنگ بودَم ~~> صورتی !

اگه پرَنده بودَم ~~> پرستو

اگه صِدا بودَم ~~> صدای موج های ساحل

اگه فعل بودَم ~~> آمدن

اگه زَم ـآن بودَم ~~> زمانی که پیش اونایی که دوسشون دارم هستم

اگه 1فیلم بودَم ~~> مادر

اگه پزشک بودَم ~~>دکتر پوست و زیبایی

اگه 1پنج ـره بودم ~~>پنجره رو به کوه بلند و سبز جنگل

اگه سآز بودَم ~~> ویلون

اگه کتاب بودَم ~~> شعر

اگه شعر بودَم ~~> شعرای سهراب:x

اگه طَبیعت بودم ~~> تپه سبز

اگه حِس  بودَم ~~> حس مادری

 

[ دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 ] [ 18:25 ] [ زینب فتوحی ]

سلام شکلات مامان الان یک سال از زندگی شیرینت میگذره و خیلی بلا و شیطون تر شدی دیگه از اون دختر ساکت و ناز خبری نیست......... هر روز یک آتیش تازه میسوزونی و یک کار جدید انجام میدی و من و بابایی رو با کارهات شگفت زده میکنی خیلی وروجک شدی خیلی زیرک و باهوش عمل میکنی خیلی زود یاد میگیری و انجام میدی مثل یک طوطی .........بعضی وقت ها با بابایی عصر ها میریم مغازه و من شما رو میبرم پارک روبروی مغازه خیلی روحیت عوض میشه و کلی با بچه ها ذوق میکنی و رو چمن ها مشغول بازی و پریدن به این طرف و اونطرف میشی .........کمتر با کسی غریبی میکنی مخصوصا الان با آقایون خیلی بهتر کنار میای ........ولی دست بزن هم داری اگه یه وقت هایی دوست نداشته باشی بغل کسی بری یا کسی بوس کنی کتک میزنی و میگی اَاَاَ وقت هایی که به من و بابایی میزنی بهت اخم که میکنیم یا خودمون رو ناراحت میگیریم بوسمون میکنی مخصوصا بابایی.............. عروسکت رو پیش پیش میکنی و میخوابونیش قشنگ میگیری تو بغلت و تکونش میدی........ راه رفتنت بهتر شده و راحت میشینی و پا میشی........ دندون چهارم از پایین هم در اومد امروز و الان 4 بالا 4 پایین .......کمتر منو اذیت میکنی و داری عادت میکنی به بازی کردن و فضولی کردن......... جدیدا کرم های من رو دستت میگیری و به صورتت میزنی ابر پنکیک رو دستت میگیری و به صورتت میکشید .....خیلی بلا شدی خدا رحم کنه بزرگ شی دیگه نمیشه کنترل کرد شما رو ......حمام که میری لیف و صابون رو دستت میگیری و به خودت میکشی ........خیلی با خودت حرف میزنی و کلمه های نامفهوم رو با جدیت تمام میگی وقت هایی که با ما حرف میزنی و ما نمی فهمیم کلافه میشی و من هی ازت میپرسم چی میگی دوباره حرفت رو تکرار میکنی از الان معلومه مثل خاله جون آتیش پاره و پر حرفی کلمه های 

بد: وقتی میگی که کاری بد باشه یا اذیت بشی با چیزی

اومد : اومدن خودت رو اعلام میکنی

تاد : یعنی افتاد

رو جدید یاد گرفتی ولی هیچ کلمه ای به پای کلمه چیه نمیرسه اونقدر قشنگ ادا میکنی مخصوصا وقتی چیزی برات خیلی چالب باشه با صدای کلفت ادا میکنی و میکشی و میگی چیییییییییییههه و ما هم میزنیم زیر خنده .......هنوز از تاریکی نمیترسی و اگه همه چراغ ها رو خاموش کنم شما همچنان به فضولیت ادامه میدی.......... از میوه ها طالبی اولین میوه ای هست که دوست نداری و چند دفعه که سعی کردم بهت بدم نخوردی و از دهنت در آوردی از طعمش خوشت نمی یاد ......ولی عاشق هندونه ای ......ادای خندیدن و قه قهه زدن ما رو در میاری.....با دستمال صورتت رو پاک میکنی .....دست و صورتت رو میشوری البته این کارها رو خیلی بچگونه و جالب انجام میدی .....الان یاد یه چیزی افتادم وقت هایی که خاله جون گاز میگرفت دستت رو خوشت می اومد و دوباره دستت رو جلو می بردی تا گازت بگیره اونم میگفت از بس خوشمزه است آب تو دهنم جمع میشه از دست ای خاله شما........چشم و دست و پاهات رو میشناسی ......جدیدا هم می خوای پات رو تو کفش بزرگ ها بکنی.......با چیه چیه گفتن هم واسه خودت آواز می خونی و میرقصی........... فعلا همین ها یادم بود اگه چیزی یادم اومد اضافه می کنم برات.... هرچند هنوز خیلی بزرگ نشدی ولی خیلی وقت ها دلم برای کوچیک بودنت مخصوصا سه ماه اول تنگ میشه

خدا رو شکر که سالمی خدای مهربونم اگه گاهی نا شکری میکنم از من نشنیده بگیر به پای انسانیت و نادونیم بگذار خدایا خیلی دوست دارم به خاطر همه چیز های خوبی که بهم دادی خدایا همیشه مصلحتم رو برای من رقم بزن فقط منو زیاد امتحان نکن که من صبرم خیلی کمه میترسم پاهام بلغضه..................................

 

این عکس ها رو تقدیم میکنم به دایی جون مجتبی و زن دایی جون آمنه خیلی دوستون دارم

این سه تا عکس رو زن دایی جون تو خونشون از تو و دایی جون گرفته

این دو تا عکس هم خیلی ناز شدی با رکابی تو اتاق دایی جون ابوالفضل داری فضولی میکنی

 

[ شنبه 16 ارديبهشت 1391 ] [ 13:57 ] [ زینب فتوحی ]

 

من خدایی دارم

که در این نزدیکیست
نه در آن بالاها !

مهربان، خوب، قشنگ....
چهره اش نورانیست

گاه گاهی سخنی می گوید
با دل خسته ی من
ساده تر از سخن ساده من

او مرا میفهمد !
او مرا میخواند
او همه درد مرا می داند....

یاد او ذکر من است ، در غم و در شادی
چون به غم مینگرم
آن زمان رقص کنان میخندم....

که خدا یار من است
که خدا در همه جا یاد من است
او خدایست که همواره مرا میخواهد

او مرا میخواند
او همه درد مرا می داند...

برگرفته از وبلاگ دوست گلم شیوا جون

[ چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 ] [ 16:47 ] [ زینب فتوحی ]
درباره کوثر جونی

((((( وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین))))) این وبلاگ دفتر خاطراتیست که تمام خاطره های خوب و بد دخملم توش نوشته میشه، تا دخملی ما از لحظه لحظه های زیبای زندگیش خاطره داشته باشه و بدون مامان و بابا چقدر دوسش دارن
امکانات وب